|
ای گل وفا حسین ••• تجلّی ولایتی آیه ی محبتی ••• ز کودکی دلم شده ذکر تو عبادتم ••• چه می شود ز باده ی کو امام منتظر ••• بیا حرارتم بده نام تو بقای دل •••
شهادت شهادت
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 13:15 توسط سعید
|
دهانت را میبویند مبادا گفته باشی دوستت دارم و در این بنبست کج و پیچ سرما آنک قصابانند بر گذرگاهها مستقر
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 20:3 توسط سعید
|
دوباره یاد توست که این دل تنها را بیدار نگه داشته است دلم میخواهد دیوارهای رو به رویم همه پنجره شوند و من تو را در چشمانم بنشانم چشمهایی که انتظار تو را کشیدند و برای دوری از تو و نبودنت گریه کردند بسیاری از غمها و دردها را دیدند و حرفی بر زبان نیاوردند باز غمگین از نبودن تو در گوشه ای همیشه خلوت و گرفته کز کرده و به تو می اندیشم ای مولای من کاش میتوانستم تنهاییم را برایت معنا کنم و از گوشه به گوشه های شهر و کوچه های غریب و غم گرفته برایت زمزمه کنم و بخوانم بگذار دردهایم را فقط با دستهای مهربان تو درمان کنم و حرفهایم را فقط با چشمان معصوم تو در میان بگذارم که تا ابد این وجود پر گناه و این چشمهای من انتظار ظهور تو را میکشد این چشمها را رد نکن که برای دیدار تو عجیب مشتاق است ای ناجی تمام دل شکستگان دنیا دوستت دارم جای پای قدوم مبارکت را بوسه باران میکنم و با اشک چشمانم شستشو میدهم و تنها میگویم که منتظرت هستم ای مولای من
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 19:50 توسط سعید
|
1- توماس اديسون از تاريکي وحشت داشت 2- صداي اردک اکو ندارد 3- چشمهاي شتر مرغ از مغزش بزرگتر است 4- مورچه ها نمي خوابند 5- الفباي مردم هاوايي 12 حرف دارد 6- کد کشور روسيه 007 است 7- اگر سر سوسک را قطع کنند براي چند هفته زنده مي ماند 8- ارتفاع برج ايفل در سرما و گرما تغییر می کنه
+
نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 0:49 توسط سعید
در حضور واژه های بی نفس
+
نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388ساعت 1:16 توسط سعید
|
قدر اهل درد صاحب درد میداند که چیست
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 1:17 توسط سعید
|
امشب دلم آرزوی تو دارد .
+
نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388ساعت 12:53 توسط سعید
|
در یک سحرگاه سرد ماه ژانویه، مردی وارد ایستگاه متروی واشینگتن دی سی شد و شروع به نواختن ویلون کرد. این مرد در عرض ۴۵ دقیقه، شش قطعه از بهترین قطعات باخ را نواخت. از آنجا که شلوغ ترین ساعات صبح بود، هزاران نفر برای رفتن به سر کارهایشان به سمت مترو هجوم آورده بودند. سه دقیقه گذشته بود که مرد میانسالی متوجه نوازنده شد. از سرعت قدمهایش کاست و چند ثانیهای توقف کرد، بعد با عجله به سمت مقصد خود براه افتاد. یک دقیقه بعد، ویلونزن اولین انعام خود را دریافت کرد. خانمی بیآنکه توقف کند یک اسکناس یک دلاری به درون کاسهاش انداخت و با عجله براه خود ادامه داد چند دقیقه بعد، مردی در حالیکه گوش به موسیقی سپرده بود، به دیوار پشت سر تکیه داد، ولی ناگهان نگاهی به ساعت خود انداخت و با عجله از صحنه دور شد، کسی که بیش از همه به ویلونزن توجه نشان داد، کودک سه سالهای بود که مادرش با عجله و کشان کشان او را بهمراه می برد. کودک یک لحظه ایستاد و به تماشای ویلونزن پرداخت، مادر محکم تر کشید و کودک در حالیکه همچنان نگاهش به ویلونزن بود، بهمراه مادر براه افتاد، این صحنه، توسط چندین کودک دیگر نیز به همان ترتیب تکرار شد، و والدینشان بلا استثنا برای بردنشان به زور متوسل شدند .در طول مدت ۴۵ دقیقهای که ویلونزن می نواخت، تنها شش نفر، اندکی توقف کردند. بیست نفر انعام دادند، بیآنکه مکثی کرده باشند، و سی و دو دلار عاید ویلونزن شد. وقتیکه ویلونزن از نواختن دست کشید و سکوت بر همه جا حاکم شد، نه کسی متوجه شد. نه کسی تشویق کرد، و نه کسی او را شناخت .هیچکس نمیدانست که این ویلونزن همان (Joshua Bell) یکی از بهترین موسیقیدانان جهان است، و نوازندهی یکی از پیچیدهترین فطعات نوشته شده برای ویلون به ارزش سه ونیم میلیون دلار، میباشد.جاشوا بل، دو روز قبل از نواختن در سالن مترو، در یکی از تاتر های شهر بوستون، برنامهای اجرا کرده بود که تمام بلیط هایش پیشفروش شده بود، و قیمت متوسط هر بلیط یکصد دلار بود .این یک داستان حقیقی است، نواختن جاشوا بل در ایستگاه مترو توسط واشینگتن پست ترتیب داده شده بود، و بخشی از تحقیقات اجتماعی برای سنجش توان شناسایی، سلیقه و اولویت های مردم بود .نتیجه : آیا ما در شرایط معمولی و ساعات نامناسب، قادر به مشاهده و درک زیبایی هستیم؟ لحظهای برای قدردانی از آن توقف میکنیم؟ آیا نبوغ و شگرد ها را در یک شرایط غیر منتظره میتوانیم شناسایی کنیم؟
+
نوشته شده در سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 20:1 توسط سعید
|
بهار
آمد بهار آمد بهار مشکبار آمد
مولانا
+
نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 2:21 توسط سعید
|
در جزيره اي زيبا تمام حواس آدميان، زندگي مي کردند: ثروت، شادي، غم، غرور، عشق و ...
+
نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 0:24 توسط سعید
|
|
وخدایا به من زیستنی عطا کن که در لحظه ی مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم و مردنی عطا کن که بر بیهودگی اش سوگوار نباشم